زشت و زیبا

تویی که از منی اگر, تیشه به ریشه میزنی

اینجا کسی دلواپس ویرانی من نیست
حالا که شبی هزار بار،
           میان ظلمات خاموش این چهار دیوار سنگی،
          رویاهایم را به انتهای مبهم فردا پیوند میزنم،
و روحم را...
          که ابدیت مطلق زندگی ست،
                 لحظه لحظه، به فراموشی خواب میسپارم

و تو، ای رویای دور و دراز
       بگو کدام سمت محال آرزوی من ایستاده ای؟
        که تا اجابت دعای من،
               هزار خلسه بی بدیل
                           راه باقی ست
        بگو چقدر به نهایت پرواز مانده است؟
            که بالهایم را از قفس مسلول این زندان بی عبور
                 به نشانه پریدن،
                 تکان بدهم،
                         که شاید شروع ساده ای باشد!

بگو با من بگو ای هراس بی دلیل
   که تمام وحشت من، از خاموشی توست...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

اینکه میگم دوست دارم
اینکه میگم تو رو می خوام
اینکه میگم هر جا بری تا اخرش باهات مییام
اینکه میگم عاشقتم
من تا همیشه باهاتم
اینکه میگم پیشم بمون
چه توی شادی چه تو غم
دروغ محضه به خدا
من دیگه دوست ندارم
اسم تورو روی لبم از روی عادت مییارم
دروغ محضه به خدا
من دیگه دوست ندارم
تو یکی از همین روزا میرمو تنهات میزارم...

دروغ محضه که دیگه دوست ندارم...

+ نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

قطار می رود...

تو می روی...

تمام ایستگاه می رود...

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو...

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !!!!!

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

نه میشه باورت کنم , نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی , نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی , نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی , نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش , دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون , نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو , نپیچه تو ی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم , که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم , تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر, تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی , نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندن , نه مونده راه پیش و پس
نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از توکم نشم
 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد

برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز توجایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو بازم تو دستام بگیرم 

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم با چشمهای کورم به راهت بشینم

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم اینم آن بلند بالا عاشقت بشود

 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

ای تکیه گاه و پناه
 زیباترین لحظه های
 پرعصمت و پرشکوه
 تنهایی و خلوت من!
ای شط شیرین پرشوکت من!
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت.
ظاهر نه بن‌بستِ عابر‌ فریبنده ی استجابت.
در کوچه های سرور و غم راستینی که‌‌مان بود.
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت.
در کوچه باغ گل سرخ شرمم.
در کوچه های نوازش.
در کوچه های چه شب های بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن؛
در کوچه های مه‌آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن.

در کوچه های نجیب غزل ها که چشم تو می خواند
گه گاه اگر از سخن بازمی ماند،
افسون پاک منش پیش می راند.

ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک!
ای شط زیبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین هم‌نشین شب غربت تو؟
ای هم‌نشین قدیم شب غربت من!

ای تکیه گاه و پناه
          غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شب ها که اکنون همه کور.
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب‌فروز تو خورشید پاره ست


+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

می ایستم جایی دور تر از خودم

و روی هر چه فاصله را سیاه می کنم

می نویسم که مال هیچ قبیله ای نیستم.

من نه تفنگم که با احساس یک پرنده بازی کنم

                                                          نه رنگین کمان

پاییز هم به گمانم بهانه ای است  

                             برای انتقام از یک مشت برگ برنده  

                                                         روی ایستادگی یک درخت

اینجا به گمانم کسی حرفی ندارد

که ساکت نمی شوم  

که صدای ناله ی قطار های سوخته توی سرم سوت می کشد

روی ریل هایی که خرد شدن حقشان نیست

شاید دارم از ازدحام یک قتل عام ابدی رد می شوم

که چراغ های عبور سبز نمی شود

ومن هنوز ایستاده ام

همینجا...

نه کمی آن طرف تر از خودم

و تو ناگهان می آیی

آنقدر تکانم می دهی که من

به اندازه تمام دلواپسی های یک پرنده

سرم گیییییییییییییج می رود

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

من از سیاهی رگ ها متولد شدم . با سیاهرگ شناخته شدم . پا را فراتر گذاشتم ؟

با خودم میان یک جبهه ام . اما تضاد است میان دستهای لرزان من تا نگاه های بی سر انجام . با زمین و زمان می شود جنگید اما با ... نه ! نمی شود . کم کم انباشته می شوم گوشه ای از یک زندگی .

دلم می خواهد بگوید ملالی نیست ! اما این ماجرا حتی در نبودنش هم تکرار می شود ، اما نه تکراری . همه چیز را کنار می گذارم ، جز بودنی که تنها بودن این روز هاست . همه چیز را کنار می گذارم اما جایش نه . مثل خاطره ای گرانبها همه جا با من است . برای روز مبادائی که شاید هیچ وقت نرسد . اما این غم ، از کجای این زندگی سرازیر است ؟

همه چیز را کنار می گذارم . قدم هایم را . برای روز مبادا ...

می دانم همیشه حرفهائی هست برای نگفتن . چشم هایم را می بندم و رد تمام تمام شدن های جهان را میان  بازی رنگ ها و کیلومترها جست و جو می کنم.

من مردانه باختن را تمرین کردم . امان از باختن ! ... باختن !

 

عنوان قشنگی برات انتخاب کردم نه؟؟؟ عشق بیهوده خیال پوسیده!!! حتم دارم ک تو هم از این عنوان خوشت اومده... آره مطمئنم...  میشناسمت... سر سخت تر از اینا هستی ک بخوای مخالفت کنی ب این سادگی... آرهههه مغرور تر از اینا هستی... با همون غرورتم بهم میخندیدی... با همون غرور و تکبرت... با همون غرورتم بهم دروغ میگفتی... ولی دیگه گولتو نخوردم... هفته اول باورت کردم... آره زود باور بودم... زود باور شدم... ولی فقط همون هفته اول بود... دیگه گول دروغ هاتو نخوردم... دیدم تنهایی... برعکس اون چیزی ک نشون میدی... دیدم دلگیری... یه غمی تو حرفاته... آررررره کمبود داشتی... دیدم کمبود داری... کمبود معرفت... کمبود درک... ولی نشون میدادی ک شاد بودی... دوست داشتی شاد باشی و من انقده دوست داشتم ک دلم نمیومد شادیتو بهم بزنم... و تو... و تو فک کردی من بازم زود باورم... بازم ساده لوحم ولی دیدی ک بموقع ش دستتو رو میکردم... عصبی میشدی از اینکه دستت رو شده برام... قهر میکردی... بقول خودت قهر میکردی ولی باز یه هفته بعد انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده... کاملن اون راه بودی یا بهتره بگم خودتو میزدی ب اون راه... مخصوصن روزی ک بهت گفتم تو نیلوفر نیستی تو مریمی... همون مریمی ک بقول خودت میشناختیش ولی اون نبودی... هه هه هه

هول کردی... دست و پاتو گم کردی مونده بودی چی بگی... انتظار نداشتی کم بیاری... آره انتظار نداشتی... میدونم چرا اصن اومدی سراغم... اونم از کمبودت بود... همون کمبود درک... همون کمبود محبت... اومدی ک داغونم کنی... کردی و خودتم داغون شدی... آره داغونت کردم... با سکوتم.. با راستگوییم... با صداقتم... داغونت کردم... اینو خودت اعتراف کردی... اینو پدرت لابلای حرفاش بهم پروند... تا یه یه ماهی کارمون این بود... شده بود رو کم کنی... دلم نمیومد ولی مجبور بودم روتو کم کنم... تا دیگه دروغ نگی... تا دیگه دیگه دلتو مجازی خوش نکنی... من حاضر بودم کنارت باشم تا باهم خوش باشیم ولی تو تو دنیای دروغهات بودی... غرق شده بودی... تو خونت بود... تو رگ و ریشه ت بود... انگار رخنه کرده بود... داری عصبانی میشی کم کم؟؟؟ هه هه هه

غرورتو بین من و تو فاصله انداخته بود... دروغهات بین من و تو فاصله انداخته بود... گفتم بیا با هم باشیم تو میخواستی از ته دل... ولی دروغهات میگفتن نه... گفتم مریم... کامیارت میشم... تو چته؟ چی میخوای... من ک میدونم اونی نیستی ک نشون میدی... آخه لامسب من ک میشناسمت... چرا دیگه دروغ؟؟؟ شاکی شدی... بهت برخورد ... نه تو نمیشناسیم... تو اصن کی هستی ک بخودت اجازه بدی راجع ب من صحبت کنی؟؟؟ آره بازم دروغهات بود... گفتم قطع کن دیگه نمیخوام صداتو بشنوم... دروغهات گفتن آره مثلن من الان عاشق صدات شدم؟؟؟ ولی ٢ روز بعد خوده مریمت میزنگیدی و میگفتی دلم برات تنگ شده... دلم واسه صدات واسه ماچ هایی ک رد و بدل میشد بینمون... دلم واسه شب بخیر گفتنهاتم تنگ شده... گریه میکردی... گریه میکردی گریه میگردی... و من عاشق این شدم ک دروغهاتو خورد کردم... آره خوردت کرده بودم... خوردت کرده بودم... چیه عصبانی شدی؟؟؟ داغ کردی الان مثلن؟؟؟ دیگه بهت میگم عشق بیهوده خیال پوسیده بهت برمیخوره؟؟؟

خب تو چی کار کردی برام؟؟؟ حتی این چن ساله پرسیدی کجام؟؟؟ چی کار میکنم؟؟؟ کامیار اصن مرده زنده ست؟؟؟ سراغمو گرفتی؟؟؟ حتی همین عشق بیهوده و خیال پوسیده رو هم بهم گفتی؟؟؟ میدونم فایده ای نداشت؟؟؟ میدونم دیگه کار از کار گذشته بود... نه نه قبول ندارم... فقط تقصیر من نبود... تقصیر تو بود ک گفتی ما بدرد هم نمیخوریم... تقصیر تو بود ک بازم غرور و دروغ جلو چشاتو گرفته بود... منم رفتم... منم نموندم ولی بعده چن ماه...

ولی همیشه میگم شاید اگه من بازم منتظر مونده بودم تو مال من میشدی... شاید اون غرورت رو میذاشتی کنار... شاید اون مریمی میشدی ک میشناختمت نه اونیکه دروغ میگفت... شاید شاید شاید

کاش اون روز اول سر سنگین جوابتو میدادم و وارد زندگیم نمیشدی و عاشقت نمیشدم... کاش حداقل تو رو عاشق خودم نمیکردم... تا حداقل یه طرفه باشه بودنمون... کاش اصن اون راز لعنتی بوجود نمیومد... کاش اون روز تو اداره مادرم نمیدیدمت... تو ک همیشه پیش مادرم بودی... تو ک همیشه براش درددل میکردی... تو ک همیشه از کمبود ها و از ناراحتی هات برای مادرم میگفتی از غصه هات... از سر سختی های مادرت و اینکه بهت سخت میگیره... تو ک همیشه اونجا بودی... کاش اون روز هم نمیدیدمت... کاش عاشق اون چشمای عسلی و اون صورت گرد و عروسکیت نمیشدم... کاش عاشق اون غرورت ک وقتی رو زمین قدم برمیداشتی این زمین بود ک زیر قدمهات خورد و له میشد، نمیشدم... عاشق تند صحبت کردنهات... عاشق دروغ گفتن هات نمیشدم... کاش کاش کاش

و من مردم انقدر گفتم شاید و کاش... پوسیدم انقدر گفتم شاید و کاش... داغون شدم این دلم بس ک گفتم شاید و کاش... شاید و کاش... شاید و کاش...

یادته اون شب ک با مادر و پدرت اومدی خونمون تا منو ببینی... تا بقول خودت اون قهر چند ماهه رو فراموش کنیم ولی من نبودم؟؟؟

ولی من نبودم؟؟؟ ولی من نبودم؟؟؟

ولی من تو اون دانشگاه لعنتی بودم ولی من هزار کیلومتر اونورتر بودم و اون شب بخودم هزار بار لعنت فرستادمت ک چرا نباید کنارت باشم؟؟؟ ک چرا نباید تقدیر اونطوری باشه ک دلمون میخواد؟؟؟ میدونی چقدر تو دل اون کویر کفر گفتم ک خدای.... چرا آخه چرا نباید ببینمش؟؟؟ این چه تقدیر لعنتیه ک گره خورده؟؟؟ ک گره خورده؟؟؟ ک گره خورده؟؟؟

آخه کی باورش میشه منی ک فاصله خونمون تا خونتون فقط یه ربع راه بود یه بار... فقط یه بار اتفاقی دیدمت؟؟؟ یا من نبودم... یا تو نبودی... یا اگه بودیم قهر بودیم... چه داستان عاشقانه مضحکی... چه ادامه دادنه محضی... و چه تلخی های دردناکی... و چه بازی های بچه گونه ی خطرناکی...

طوری که هر دومون این وسط داغون شدیم... طوری ک پدرت اون شب عروسیت از گریه هات میگفت بهم و طعنه میزد... چی میگفتم؟؟؟ میگفتم تقصیر دخترته؟؟؟ اون خواست بازی بچه گونه شو ادامه بده؟؟؟ اون میخواست شادی های مصنوعیشو ادامه بده؟؟؟ اون میخواست با دروغهاشو و با غرورش زندگی کنه؟؟؟

اون میخواست با تکبرش ب همه بخنده و بگه آره منم ک نظر مخالف میدم... منم ک سر سختم... منم ک با همه فرق دارم و باید خاص باشم... باید یه طور دیگه باشم... باید متفاوت باشم...

و من عاشق تر از اونی بودم ک بخوام پیش پدرت خوردت کنم و ازت بد بگم... پس سکوت کردم و چیزی نگفتم...

سکوت کردم ک مثلن زندگی کنی... ک مثلن زندگی کنیم... ک مثلن ادامه بدیم ولی چه ادامه دادنی؟؟؟ نکبت بالا آوردیم... گند زدیم با این ادامه دادنمون...

فک میکنی نمیتونم الان پیدات کنم؟؟؟ ب وا... میتونم... فقط کاره پنج دقیقه ست ... بخدا کاره پنج دقیقه ست... شماره پدر و مادرتو هنوز دارم و میدونم ک هنوز اونجان... چه اینجا باشی چه اطریش... راحت میتونم پیدات کنم... ولی آخه پیدات کنم ک چی بگم؟؟؟ که بگم الان ب فکرتم؟؟؟ ک بگم هنوز ب یادتم؟؟؟ ک بگم عاشق اون اشکاییم ک اون شب آخر ریختی؟؟؟ ک التماس میکردی از نو شروع کنیم و من بهت گفتم واقعن دیگه دیره؟؟؟ ک بگم دارم از دوریت داغون میشم؟؟؟

ک بگم دیگه پووووووووووسیدم از این همه بیهودگی؟؟؟ ک بگم دیگه کم آوردم و نمیکشم؟؟؟ ک بگم مثلن هنوز ب عشقم پوسیده مون پایبندم و هنوز فراموشت نکردم؟؟؟

که چی بشه؟؟؟ که چی بشه؟؟؟

که زندگی تو رو هم نابود کنم؟؟؟ شاید الان زندگی خوبی داشته باشی... شاید دیگه غم و غصه نداشته باشی... شاید دیگه دروغهات رو هم کنار گذاشته باشی... شایدم دیگه منو اصن یادت نیاد... شایدم نه...

و من واقعن دیگه بعده این همه سال خسته شدم از این همه شاید و کاش... واقعن دیگه بریدم از این همه شاید و کاش... واقعن دیگه نمیتونم دیگه نمیتونم... ولی واقعن دیگه نمیتونم 26 فروردین هر سال رو فراموش کنم...

ولی شاید اگه یه کم... فقط چند ماه دیگه صبر میکردم الان اینطوری نمیشد... کاش صبر میکردم... کاش صبر میکردم... (بازم شد شاید و کاش... )

ولی هنوزم همیشه پیش خودم میگم... چه بازی بچه گونه ی خطرناکی انجام دادیم...

..............................................

ادامه از مطلب ( یه راز... ) این وبلاگ و مطلب (فقط یه خاطره... ولی نه فقط همین... ) وبلاگ چشمان زیبا

گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد که هرکی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز توجایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

خوش خیال بودم ... فکر میکردم که یاد گرفته ام «خوب» را میشود با نشانه ها و علامتها پیدا کرد. لحظه های عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پیدا کرده باشم. پرنده ای که رد میشد... بادی که میامد و بارانی که نمی آمد. ابرها، برگها ... 

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خیر و شر بودنشان. به همه راهها و مسیرهای رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهایی که برای یاد گرفتنشان  عمری گذشت.  
پشیمان نیستم. فقط کاش میفهمیدم...
اگر میفهمیدم، چیزی که به نظر ما خیر و برکت و سلامته، همون چیزیست که برای خدا و سرنوشت  این دنیا خیر و درسته... اونوقت اینهمه روزها حرام نمیشدند... 

تورا به خدا برای خودمان دعا کن که خواسته های «خیر» ما همان خواسته های «خیری» باشد که روح جهان خواسته

...CLOSED

+ نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

This Was Just Meant To Be

You Are Coming back To Me

Cause, This Is Pure Love

Cause, This Is Pure Love

I Know You Are More Afraid

Then I'll Say I Will Wait

Cause, This Is Pure Love

Cause, This Is Pure Love

 

 

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم اینم آن بلند بالا عاشقت بشود

 مال منی تو،چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

همیشگی...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

 

بودنم خاطره ای شد در انبوهی خاطر شما

و نبودنم نیز...

بدین سان نیست باید بود

تا حضور بودن بر من تحمیل نباشد...

تا بودنم در هزاره های خاطره مدفون شوند...

باید رفت و رفت و رفت...

و دور شد از هیاهوی زمان

در آغوش زمین...

می روم تا در پی آمدن دیروز و هنوز

حادثه ها را به خاطره پیوند زنم...

و خاطره را به بودن تا

بودنم خاطره ای شود در انبوهی خاطر ها...

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه


اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم


نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم

 
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه ی شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد روی دریا خونه ساخت

 منظور از عروسک خودمم و شخصیت درونم...

 

روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم. به راستی که چه کوه زیبایی است.
گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای او را نمی شنوم.
دست گفت: من بیهوده می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم.
بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم او را ببویم. پس وجود آن غیرممکن است!
آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید، درحالی که حواس دیگر دربارۀ چنین خیالبافی هایی گفتگو می کردند و به این نتیجه رسیدند که چشم از راه بدر شده است!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

نگاهت را مگیر از من

نگاهم می کنی نم نم

 سراپای وجودم را

 به آب عشق می شویی

 و می گویی به من رازی

 که این مدت زچشمانت نفهمیدم

 نگاهم می کنی     چشمت         به مویم می کشد دستی

 تو از نسل کدامین نرگس مستی

 که جز مستان کسی تعبیر خوابت را نمی داند

 مشو دلگیر اگر گاهی سراغت را نمی گیرم

 خیالم راحت عشق زلال توست

 نباشم یا که باشم پیش چشمانت

 دلم مست خیال توست

 مال توست

 نگاهم کن        نگاهت را مگیر از من 

 نگاهم کن که چشمانت

 مرا حکم نفس دارد

 اگر باور نمی داری

 نگاهت را بگیر از من

و مرگ آرزوهای

 نه چندان دور این دل را

 تماشا کن...

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم میتونه بد باشه... مگه فرشته هم بده؟

+ نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تابه منی
بازم منو خط می زنی
باید تورو پیدا کنم
تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من
می تونه آرومت کنه؟
اون لحظه های آخر از
رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهرسرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها
سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی
که جاگذاشتی می پره
باید تورو پیدا کنم
هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه
پروازمو پَرپَر کنی
محکم بگیرم دستاتو
احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی
تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم
هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت
حتی از این کمتر نشی

دلگیرم از این شهرسرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
چقدر وحشتناک است حس نداشتن تو...
نبودنت یک غبار است یک حس وحشتناک یک پوشش بر روی تمام زیبایی ها هرگز ندانستی لحظه هایم تنها برای توست شاید خسته باشی از نوشته های تکراری من هرگز نخواندی ،‌ نامه های فرستاده نشده ،‌بی جواب ،‌نامه های خط خطی ،‌نامه های خیس ،‌خیس از اشکی که غم های من است ،‌ درد هایم ،‌سردیم ،‌که با نوشتن سرد تر هم میشوم ای کاش حالا که هستی از ته دل باشی ،‌تو بودی ،‌از ابتدا بودی اما نه برای من از دروغ بیزارم اما بار ها به خودم به دروغ گفتم که دوستم داری به هزار و یک دلیل خیالی ... شب است ،‌ سرد است ،‌ ماه را از پنجره ی اتاقم لمس میکنم ... گرمای تو در وجودم هنوز هم مانده اگر هستم و کمی گرم ، از بودن توست ،‌ آثار دستانت ... جای بوسه ات هنوز بر صورتم مانده ... آرامم میکنی ... هنوز هم هستم بر سر قولم ... فراموش نکن ... !
همیشگی...

یک کاغذ سفید را هر چقدر که سفید و تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت... 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

ساعت ها در مقابل من نشسته اند
دقایق نا امیدی در ذهن من خوابیده اند
عقربکهایی که از خیره شدن بر چهره من خسته
از خوابیدن در تابوت زمان شکسته اند
چرخش ساعت ها تکراریست
عبور از درد تکراریست
گذر از ذهن خالی عابران تکراریست
از چه می نالیم ؟
از چه بیزاریم ؟
ما نطفه عقربکهاییم
!
از چه می ترسیم ؟

از چه می خوانیم ؟
ما گندیده ثانیه هاییم
!
من در چرخش ساعت ها می چرخم

ذهنم را در فضای مسموم زندگی سیال می کنم
رگباری از لحظه ها بر قامت من می بارد
آهسته آهسته احساسم را می کاهد
صدای تیک تیک ساعت ها تکراریست
تکرار دردها تکراریست
حس شعر من مثل گردش ایام تکراریست
تکه تکه ذهن من انگار خالیست
!
استاد نفس زدن در شعر سیاه را ممنوع کرده
!
خالق حرف زدن بر ضدش را ممنوع کرده
!
... وعده های خالق هم تکراریست

ساعت ها در راهند
تلخی حضور عقربک ها احساس مرا کرخت تر می کند
اما
چه احساس خوبی بود هنگامی که در همین لحظه نفس هایم بر کاغذ تمام میشد
!
اه ...این احساس هم تکراریست...

 

   خواب های سپید

پیشکش خط چشمهای سیاهت

 که آرزوهای مرا هدایت می کند

 وغــــــــرور تورا

 

شعری می چکد در این تنهایی مسموم
زخمی سر باز می کند از درون تنی محکوم

زخمی که شعرش نامفهوم است

دردی که مفهمومش واژگون است
مرضی که جنسش شکل بیماری نیست

دردی که دارویش پزشکی نیست

غده ای در روحم است

دردی در تنم است

سرطان دارم ... سرطان بدبختی
!
پزشک روانشناس باج گیر دردم را تنهایی می داند

نسخه ای تجویز کرده از داروهای رنگارنگ

می دانم ! دارو دوای من نیست

می دانم ! این درد از غم نیست
!
سرطان دارم ...سرطان زندگی
!
پرده اتاقم را که کنار می زنم

فاحشه را در آسمان می بینم

با طنازی می خواند
:
مردم صبح شده وقت چیدن شهرت است

مردم دیر شده وقت پاشیدن شهوت ا ست
از تکرار هر روزش سر درد دارم

از عشوه های مغرورش وحشت دارم

سرطان دارم ...سرطان زندگی !........

بایستی در چیزی که فکر می کنید هستید، بمیرید و در چیزی که واقعا هستید، متولد شوید. این میراث واقعی وجود است...

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیت‏های یک کودک 8 ساله را قبول میکنم.
میخواهم یک ساندویچ‏فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.
میخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون میتوانم آنرا بخورم!
میخواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.
میخواهم درون یک چله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
میخواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد میگرفتم، وقتی نمیدانستم که چه چیزهایی نمیدانم و هیچ اهمیتی هم نمیدادم.
میخواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
میخواهم ایمان داشته باشم که هرچیزی ممکن است و میخواهم که از پیچیدگی‏های دنیا بی خبر باشم.
میخواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمیخواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
میخواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم

 

تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگاتر میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم...
همیشگی...

لبانت
به ظرافت شعر

شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید...

همیشگی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط کامیار نظرات ()

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهایی ات
می روم من هم , به تنهایی سفر
آه .. اما بی تو , تنها می شوم
بی تو تنها مرد شبها می شوم
بی تو آخر , عشق هم بی معنی است
بی تو من , شکل معما می شوم
خوب می دانم که نقطه ضعف نیست
عشق قدرت می دهد , از ضعف نیست
دوستت دارم و می دانم , تو هم
دوستم داری , و این یک حرف , نیست
تق وتق ..... , در را برایم باز کن
تق و تق ....., باشد برایم ناز کن
تق و تق ....., تقریبا این در باز شد
تو بیا , در را تماما باز کن
آه می دانستم این را , آشتی ؟
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
خب دگر , این اشک ها را پاک کن
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
گرمی آغوش بازم , مال تو
شعر من , بانوی نازم , مال تو
حس خوب بودن تو , مال من
قلب پر راز و نیازم , مال تو

همیشگی... همیشگی...

 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم

ای تو پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

...

قصه ی دلتنگی ات را خوب من بگذار و بگذر

گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من

تا که سیل اشک را این بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفری رنگ

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

ستار... تکیه گاه

همیشگی... همیشگی

 

چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

فعلن حسش نیست...

شرمنده...

 ١٩ خرداد تولدمه... یه سال دیگه از بودنم کم میشه...

اگه تو یادتون بودم... به یادم باشین... مرسی...

 

با من تا نهایت مهر،
قدم به قدم بیا
آنجا که خورشید قلبهایمان را تسخیر کند
تا من و تو رها شویم
از آنچه بدی و غم است
دست در دستم بگذار
اینک وقت رفتن است
وقت تنها ماندن نیست!
و نترس
ما همدیگر را داریم ...

همیشگی...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

نازنین من...

چه زود از یاد بردی طعم آن غزل گم کرده ات را،در هیاهوی همان شهر شلوغ...

و چه آسان بگذشتی ...از آسمان ابری و بی ستاره دلم...

من از همین غزل و آینه و باران بود که تو را باور کردم!

مگر خودت نبودی که می گفتی مثل زمستون همیشه تو حسرت بهاری...؟

من که خواب نبودم..عین روشنی باران بود که دستانت زیر درخت نلرزید...

حالا هی بخند و بگو : ساده دل! شکوفه کردن گلها خیلی وقته گذشته...

بهار هم تمام شد...

تاسال دیگر وبهاری دیگر ،کسی چه می داند من که ام و تو که هستی...

ساده بگم...

تمام شد...

هنوز هم هی از پشت پنجره به ناباوری های من می خندی

 

همیشگی...

Night Club

 

زن جلوی آیینه ایستاد و آه کشید. یک لکهء کوچک ابر، ذهن آیینه را مشوش کرد.
شانهء کوچک طلایی رنگ را برداشت و موهایی را که از قید سنجاقها رها کرده بود آراست.

موهای شلال و پر کلاغی ریخت روی شانه اش. از داخل آیینه می توانست تا دورها را ببیند.

اما، آسمانخراشی که پنجره هایی به شکل قلب داشت از بین همهء تصاویر به هم فشرده، بیشترین جذابیت را برایش داشت. لبخندی زد. لکه ابر بخار شد. صدای زنگ تلفن سکوت را شکست. دست روی قلبش گذاشت و موجی از درد را راند. دمپایی های قرمز رنگش را پوشید و به طرف میز تلفن دوید. بر لبه صندلی، کنار میز نشست و گوشی را برداشت.

ـ الو، بفرمایید.

صدای آشنای مرد بود.

ـ منم...سهراب...چطوری؟

درد تا شانه هایش آمد و تا نوک انگشتان دست چپش، اما خندید.

ـ خوبم. صدایت را که می شنوم دیگر خوبم. کجایی؟

ـ همین دور و برها.

ــ مثلا؟

ـ تو دفترم هستم. دوستهایم هم هستند. برای راه اندازی یک نشریه همهء قوایمان را جمع کرده ایم.

ـ خوب؟

ـ اجازه که هست امشب دیر بیایم؟

ـ باز هم؟

مرد مکث کرد. صدای کشیدن کبریت آمد و بعد سکوت و رخوتی در صحبت مجدد.

ـ خوب. خانم قبول؟!

زن با تردید پرسید: "یعنی برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم بخوریم و بعد هم دیدن فیلمی..."

مرد خمیازه ای کشید.

ـ راستی گلها را آب داده ای؟

زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهای شاداب، برگهای همیشه سبز. خواست بگوید: "تو بیشتر از من به فکر گلهایت هستی" اما صدای مرد را شنید.

ـ سلام، خوش آمدی، چه عجب!

به شیشه پنجره نگاه کرد. این ترک تازه از چه بود؟ دستش را بیشتر روی قلبش فشرد و یک بار دیگر صدای او.

ـ خوب عزیزم، دیگر کاری نداری؟!

زن نیم خیز شد. ابری سیاه از دورها می آمد. تند، تند گفت: "شب که آمدی کلاه و چترت را فراموش نکن. هوا بارانی است."
مرد گفت: "خداحافظ."

و زن گوشی را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز کرد و از روی لبه مبل روبد و شامبرش را برداشت و پوشید. حالا مطمئن بود که اژدهایی به پشت دارد، اژدهایی با شعله ای از آتش در دهان، اژدهایی بر زمینه ای ابریشمین.

پیش از آنکه گرمش شود به خود لرزید.

کنار پنجره رفت. لکهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تیرهءتیره به نظر می رسید. از این بالا آدمها چه کوچک بودند، کوچک و تنها. درد در دلش پیچید. پنجه اش را خم کرد و دستگیرهء فلزی پنجره را چسبید. کدام پنجره باز بود؟ این سوز سرد از کجا می آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! این همه بزرگی برای این همه تنهایی؟!

روی زمین نشست. چیزی از درون خمش کرد. درد... درد... میله ای از آهن سرخ... رعد و برق.

دکتر می گفت: "این طور مواقع سعی کن عضلاتت را سست کنی." اما این کار مثل فرو رفتن در یک باتلاق برای آدمی بود که گرفتار آمده باشد. "کاش مرد می آمد ... کاش."
آخرین پرتو روز، از پنجره های بسته، کف سالن را سایه روشن می زد. صدای در می آمد. چرخش خشک کلید در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمی خواست صدایش را بشنود. خیال می کرد اگر مرد بداند آن مشت درونی ضرباتش را شدید تر کرده تا در همش بشکند، دیگر دوستش نخواهد داشت و این دردش از آن دردی که در تمام تنش می دوید کمتر نبود. چند لحظه به راهروی تاریک و باریک خیره شد. اگر شبح او را می دید، کلاه به سر و پالتو به تن، در حالی که چتری به دست داشت، می توانست روی پاهایش بلند شود. با دمپایی های سرخ رنگ به طرفش بدود و بگوید: "چای؟ یک فنجان چای داغ، میل داری؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.

Night club

 

هوا هست برای نفس کشیدن

نگران هیچ نیستم تا هستی

راجع به پست 26 فروردین...قابل توجه بعضی ها که میگن چطور میتونی بازم به اون مورد فکر کنی میگم که... اون الان واسه من فقط یه تاریخه... حتی یه خاطره هم نیست... من عادت ندارم به گذشته ها فکر کنم... پس بی خیال شو جیگره بابا و هی نرو روی اعصاب بابایی مگه نه؟؟؟

ما دیر ب دیر میایم واسه اینه که خدا بخواد داریم واسه ارشد امسال میخونیم... ناراحن نشین...

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

ماه من غصه نخور... زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه... آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور... همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک... مثل تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور... مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه... کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور... گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنم هاست

ماه من غصه نخور... زندگی بی غم نمیشه
اونیکه غصه نداشته باشه... آدم نمیشه
ماه من غصه نخور... خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان... مثل تو

ماه من غصه نخور... زندگی خوب داره واسش
خدا رو چه دیدی شاید... فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور... دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم... تو هم جدا... منم جدا

دانلود آهنگ ماه من... لیلا فروهر
همیشگی...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط کامیار نظرات ()

یه کااامیارم... 19/3/61شروع بودنم بود... از همه لحاظ کاملن خردادی... ..................................... دیگه چیزی ندارم ک بگم


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

۱۳۸۸/٧/۱۸

۱۳۸۸/٥/۱٧
۱۳۸۸/٢/۱٩
۱۳۸۸/۱/٢٢
۱۳۸٧/۱٠/٧
۱۳۸٧/٩/۱٦
۱۳۸٧/٩/٢
۱۳۸٧/۸/٢٥
۱۳۸٧/۸/۱۸
۱۳۸٧/٧/٦
۱۳۸٧/٦/٢۳
۱۳۸٧/٦/٢
۱۳۸٧/۳/٤
۱۳۸٧/٢/٧
۱۳۸٧/۱/٢٤
۱۳۸٦/۱٢/٢٥
۱۳۸٦/۱۱/٦
۱۳۸٦/۱٠/٢٢
۱۳۸٦/۱٠/۱
۱۳۸٦/٩/۱٠
۱۳۸٦/۸/٢٦
۱۳۸٦/۸/۱٢


Categories

 


Authors

کامیار



Links

.سوگند عشق
littlestar b_612
الهام کبیری دختری که زن شد
اینترنت
ب مثل بهار
به جرم زندگی بايد مرد
بوی سيب سرخ
پایگاه اطلاع رسانی پزشکی شفا
خزعبلات دور ریختنی ذهن یک عقرب مست
داداشی من
دلتنگي هاي آيناز
دلتنگي هاي شبونه / فصل گرم جدایی
دمي با غم به سر بردن..جهان يکسر نمي ارزد
روز الوهیت
ستاره های بی نشان
شبگرد تنها
طلوع کن ستاره
طوفان خاموش
عاشق تنها
عاشقان مرگ...
عروسک زشت
عشق اهورايي
فصل سرد عاشقی2
فکر نکن... هر چند کوچک
فناکده
کدخدا و اهالی ده
کلبه ی متروک
مجله اینترنتی دخترونه
من و تو شب و مهتاب...
من و هیچکس
نغمه ی دل
نوشته های مرگ وار یک مرده
نوشته های يه دختر آريايی
همسر مناسب - زناشویی
همکلاسی
هميشه مال من بمان
وبلاگ اولم (عمه دیجی)
وبلاگ دومم (چشمان زیبا)
وبلاگ سومم (رقص روح من)
ویشمستر
یه دختر کله شق+متفکر
ღஜدختر عاشق و دل شکستهஜღ
سنگ نوردان
یادم تو را برای همیشه فراموش
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin




tkbleak.com